
It is 9:30 PM and I am sorting out my stuff to go home. By chance, I run into one of the group emails that a friend of mine has sent me 1.5 months ago. I read it and feel homesick! I miss home and I miss my mom!
It is a beautiful letter of a son sorrowing for her mother's death. In addition, it is an impressing story about unveiling the talent of a brilliant painter "Mokarrameh Ghanbari". Look at this site to know more about this unique painter with an internatianl renown: http://www.mokarrameh.com/index.htm
I also have enclosed what I read tonight. It was published in the Iranian newspaper "Hamshahri". I really enjoyed reading it. It was awsom.
چاپ شده در روزنامه همشهری هشتم اسفند هشتاد وچهار / ستون هنر
برای ِ مکرمه ی قنبری، نقاش آفتابی ِدهکوره ای بارانی
روزگاری در کوچه ای بن بست و ملال آور خانه ای داشتم که دیدن ِ هر روز ِ زنی سالخورده زیبایش می کرد .
زنی سالخورده که زیر چادر نماز ِ فلفل نمکی ِ کهنه اش ، در رفت و آمدی هر روزه زنبیلی خالی را حمل می کرد تا آبرو داری کند .
کاش اینجا نمی آمدم که امروزم اینهمه دلتنگ ِ آن زن شَوَد.
باید یکی از همین روزهای ِ همیشه خالی ِدر به در برای بازپس گرفتن بوی ِ چادر نمازش به آنجا بروم . اصلا شاید اگرخدا خواست همانجا بمانم و برنگردم به این خیابانهای باز ِ به ظاهر گشاده دست ِ بی فرزانگی .
خسته از" همه و همهمه " خواهم رفت که اینجا تشنگیت را نه پیاله ی آبیست ، نه چکه ی بارانی.
هواش آلوده / درد آلوده / دواش آلوده . . .
اینها را گفتم که بگویم چرا به کوچه ی نفیسی ِ شلوغ ِ پیچ شمیران بال زدم در پی ِ دیدن ِ فرزانگی ِ زنانه ی ِهنرمندی بی اوستاد و شاگردی بی کارگاه .
اینها را گفتم تا حرفهام ، تب ِ بی دلیلی به خیالت نرسد .
اینها همه برای این بود که بگویم من میان ِ اینهمه دود و آهن وسنگ ، مردی را دیدم که مادر ِ ذهن ِ فرسوده ی مادرش شد ، دست ِ خیال مادرش را گرفت و پا بپا برد وشیوه ی راه رفتنش آموخت و بزرگش کرد . مردی که از لهجه ی روستایی و ُسلوکِ روستایی ِ مادرش عار نداشت . مردی که فقط و فقط اجازه داد، دل ِ پیرِ مادرش نفس بکشد و نفسش که تازه شد، دنیایی را متحیر کرد .
همه را برای این گفتم که بدانی چگونه از پیچ پیچ این همه خیابانهای بن بست رد شدم تا خراب شوم به خانه ی پر تصویری که ازو جز انتظار بارانم نبود .
بالا که رفتم پچ پچ دستها و رنگهای ِِ زنانه ای ،گوشم را ، دلم را، ثانیه های ُمکررِ بی روحم را ُپر کرد . بالا که رفتم صدای سوزناک ِ موسیقی ای آفریده شده از دستان ِ مردی که روح ِ مادرش درو دمیده شده بود، بیداد می کرد . بالا که رفتم مردِ روبروم به اشک و خاطره نشسته بود بی غروری عبث .
بالا که رفتم من بودم ، من وروح ِ مکرمه و هیچکس .
حالا من این بالام .
بارانی و بی چتر که چتر َمَدد نمی کُنَدَت وقتی یکسره خیس ِ باران شوی .
من اینجا خیس بارانی تازه آمدم و بالای بالای بالاتر از جهان ِ دیو و د َدَم.
من اینجا اقرار می کنم که خالی ترینم وچقدر َبَدم .
این همه درس خواندم ، قلم زدم ، به رنگ و قلمو متصل شدم . ازین همه هنرورزی ِ زیاده از حد سنگین شدم وآخرش سبکباری را، پریدن را ، فراموش کرده ام .
به شمانمی گویم هر کسی که میخوانی ام ! از خودم خرده می گیرم . . .
بفرمایید چای بانو !
قصه ام بلند است و شما خسته ایدازین راه دراز.
می دانم .
خسته تر منم بانو! که مادرم را به خاک ِ حیاط ِ خانه اش سپردم و آمدم تا موسم ِ وعده های ِ دور،
خسته تر منم بانو ! چشمم کور .
چشمش گریه می کرد . تابلوی روی دیوارِ خانه اش گریه می کرد و روح ِ مکرمه وقتی دست به موهای ِمیانسالی پسرش می کشید ،هم .
راستی بانو گوشها یتان را همراهتان آورده اید ؟
این روزها همه گوشهاشان را در پستو پنهان می کنند وبعد به اینجا می آیند . به نگاهی و وعده ای خرسندم می کنند
و فردا فراموششان می شود .
اگر گوشهایتان را همراه آوردید بشنوید :
اینها تابلوهای مادر ِ من نیست برای همه ی آدمهاست
امانت است از مکرمه . من جا برای اینهمه امانت ندارم .
کجا بگذارمش که قدردانش باشند .می شنوید بانو ؟!
و قصه اش را گفت :
یکی بود که خیلی ها می دیدندش .
اربابی بود که فضیلتش زنهای بسیار داشتن و رعیتهای بسیار خواستن بود. ارباب
از بین ِ دختران ِ رعیت / دختر سیزده ساله ای را برای شهوت ِپنجاه وچند ساله اش گرفت.
زور بود آن روزها بانو ! / گرفت و به خانه اش آورد
پدر من بود بانو!
پسر اویم و مکرمه.
مکرمه زایید و بزرگ کرد و کار کردو کار کرد وکار...
شاید خیلی کمتر از سن ِسی و چند سالگیش بود که بیوه شد.
زحمت ، می دانی چیست بانو؟ !
زحمت کشید تا نُه کودک ِ یتیمش را بزرگ کرد.
زنان ِ زمان ِ ما پیر و مچاله و مریض می میرند در ذات ِ زندگی خالیشان.
مادر ِقصه ی من هم مرده بود و راه می رفت.
پیرزن ِ دردکشیده ی ِ شصت و چند ساله ی رنجوری شده بود که وقتی گاو ِ عزیز دردانه اش را به خیال ِآرامشش ، فروختند ، افسرده و کز کرده به د نجی گم ، مویه می کرد.
من از آن مادرم بانو ! پسر ِ مکرمه .
یک روز به روستام رفتم برای سرکشی .
هنوز مادر دلتنگ ِ گاوش بود و بیمار، دیدمش که روی سنگی شکل ِ گاوش را کشیده .
از ته مانده ی رنگهای نامرغوبم و با انگشتهای زبر ِ کار کرده اش، گاوش را کشیده بود بانو !
درد کشیده بود بانو! زخم دیده بود بانو! واگرنه این همه زیبا یی ساخته ی وحی است و لاغیر .
تمام ِ رنگها م راروی زمینش گذاشتم و قلموهام .
مادرم نقشها کشید . رعیت ِ ناتوان و ارباب ِ ستمگر .
لیلی و مجنون ، زنهای زیاد و اربابی لم داده .
همه ی قصه هایی که دیده بود ، تاکید میکنم بانو! دیده بود و نه شنیده ، را کشید.
چای تازه دم آوردم . نوش
و من به این فکر می کردم که
دانشگاه رفتم تاازظرافت ِ بدترین را برای خود خواستن بی بهره شوم ؟ مکرمه مادرش بود که دانشگاه نرفت .
عضو یکی از انجمنهای هنرمندان شدم تا تسلیم تمناهای ِ روزمره ی ِخود شوم ، دغدغه ی جایزه گرفتن خرابم کند و نقشهایم بمیرد و حسم نیز؟
(گورهای بی فاتحه زیاد داریم توی این انجمنها)
مکرمه مادر ِ مکتب ندیده اش بود که عضو ِ انجمنی هم نبود.
به شمانمی گویم هر کسی که میخوانی ام ! . . .
من پسر ِ مکرمه ام.
هموکه وقتی که رنگ و نقشش جان گرفت، دردهاش یادش رفت همو که با پروراندن ِ حسش ، جوانی اش برگشت و غصه هایش تارانده شد .
من پسر ِ اویم بانو !
و من به این فکر می کردم که به خیال ِ خامم ،
فاضل و هنرمند شدم تا موشکافانه جراحی کنم ؟ پوست را از گوشت و گوشت را از استخوان جدا کنم و در حال تشریح امراض بسیاری را کشف کنم ولی اصل را درنیابم ؟
مکرمه چه خوب که اظهار ِ فضل نمی کرد .
کم مایه شدم ، سخت مشغول ِ غرور و خودپسندی ، بی سکویی برای پریدن. . .
مکرمه چه خوب که نمی دانست که است وچه می کند .
به شمانمی گویم هر کسی که میخوانی ام ! . . .
باران بند نمی آید . یکریز می بارد و من ، خوشحالم که اشکهام بازیگر ِ قطره هاش شدند.
- شما مادر دارید بانو ؟!
-
-
- ومن یادم آمد مادرم سالهاست فراموشی گرفته و با اشباحی خیالی حرف می زند ازدرد ِ بی کسی و من حتی، فرصتی برای نگاهِ به او هم ندارم .
- شاید اگر مثل او بودم ، مادر ِ پیرم ، من ِ نادان ِ درگیر را می شناخت .
- مادرم ؟ راستی کجاست ؟ لباس تنش چيست ؟چه مي خورد حالا كه جانش نمانده تا آبي گرم كند .
- دلتنگ که می شود ، غمش را با که می گوید؟
- اصلا نقاشی بلد است ؟
- می توانست شاعر ِ خوبی باشد ؟
- می توانست ؟ اگر رختهای ِچرک ِ زندگی ِمن ، امانش می داد ؟
لعنت به این خیابانهای شلوغ ِ پر همهمه .
لعنت به اینهمه ....
-
- چایم سرد ِ سرد است ...آقا !
- سرد .
- شما مادرید، بانو !؟
-
- و من آرزو کردم کاش مادری بودم بی دانشی کذایی وبی اینهمه سَنَد و مدرک و جایزه برای اثبات ِ حقانیتم .
- ومن آرزو کردم کاش اینهمه بهانه ی کارهای مانده و کتابهای نخوانده ، غذای ته مانده ی فرزندم نمی شد .
- چایم سرد است و تلخ . . . آقا !
- تلخ .
خوش به حال زنان که مادر می شوند بانو!
و من فکر می کردم ، مادر که نباید حتمأ آراسته به لباسی زنانه باشد.
مادر که نباید حتمأ دردِ زایمان بکشد و هزار دلیل ِ دیدنی که مادرش بنامند .
مادر که نباید ، نان پنجره ای خوب بپزد و لباسها راخوب وصله کند.
مادر که اینهمه هست و همه اش این نیست.
و مگر مرد ِ روبه روم مادر نبود که ذهن ِ نوپای ِ مادرش را بزرگ کرد ؟
مگرمرد ِ روبه روم مادر نبود که بال ِ مادرش شد ، وبالش نشد ؟
آمدم تا فرزانگی بگیرم، بیگانه شدم با خودم که اینهمه فخر می فروشم بی هیچ زیورِ ُمّدَللی .
بالای بلند ِ دیوارهای ِ اتاقش ساکتم کرد . نقاشی ِ زنی بود که بهِ رام کردن دیوی سرگرم بود ، شاید مکرمه نقش ِ خودش را به تابلو زد که دهی را ، نه، شهری، نه ، بی دروغترین اگر باشم ، دنیایی را به شگفتی رام ِ تصاویرش کرد.
آمدم از معجزه ی رنگهاش بپرسم ، گفتم لابُد رنگهاش جورِ دیگریست که اینقدر غوغا کرده ، وگرنه دستان ِ زنی عامی که در دهی دور مشغول ِ کشاورزی و کارگریست نمی تواند به این راحتی چشم داوران آنسوی آبها را نیزخیره کند ، اما دلم گرفت از ریز ریز شدن ِ رنگهای ِ نامرغوبش و عزای ِ روزهایی را گرفتم که تصاویر ِ شگفت انگیزش در اوج ِ بی دادرسی بپوسد.
- گوشهایتان را بانو ! همراه آورده اید ؟
چه خرج ِ تابلوهای بی هویتم کردم ،
رنگهای گران را پای کارهای ارزان ِ بی محتوایم حرام کردم ،
هر افتضاحی را به نام ِسبکی ُمدِرن به تماشاگر تحمیل کردم و اگر هم به مذاقشان خوش نمی آمد ، بی سواد و هنر ناشناس قلمداد ِشان کردم ،
کاش لا اقل َخّیری بودم گشاده دست برای کمک به این همه هنرمند ِ گمنام ِ تنگدست .
شغل ِ عاقبت به خیرتری نبود ؟
به شمانمی گویم هر کسی که میخوانی ام ! . . .
آمده بودم به مهرمندترین ِ پسر ِ شهرم تسلیت بگویم به خاطر ِ کوچ ِ همیشه ی مکرمه اش ، اما جمله ام معیوب و خراب آمد .
آمده بودم و نمی توانستم حتی جمله ای از سر همدردی نثارش کنم .
مادرش دیگر نبود که غم ِ فروش ِ ماده گاوش از ناداری ملا ل انگیزترین لحظه هاش را بسازد و هنرمندانه ترین تابلوهاش را رقم بزند .
تمام شد .
روزهای خستگیش تمام شد.
غم ِنانش تمام شد و مُهر جنون خوردنش ، بی سواد خواندنش ، در اوج نداری ماندنش ، تمام شد.
تمام شد.
تمام . . .
و ما گوشهایمان را پنهان می کنیم و لبخندهای مهربان تحویل می دهیم و وعده های دور .
به شمانمی گویم هر کسی که میخوانی ام ! . . .
- چایتان سرد شده باز بانو !
تلخ است که نمی نوشیدش، می دانم.
اما انگار قندها ی سرزمینم را، زهر ِ این روزهای ِ خسته ، به تاراج برده .
... معذورم بانو
-
و من به قصه ی تازه ای فکر می کردم :
یکی بود که خیلی ها ندیدنش.
توی همین روز گار خسته ی بیهوده ی ملال آور ،
مادری بود از حوالی شمالی ترین روستای دریکنده که فقط ده سال زندگی کرد.
شصت و شش سالگی را تا هفتاد و هفت سالگی .
بقیه اش رنج بود و موضوع نقاشیهاش .
بقیه اش زخم بود و سَر خوردگی .
چهار سال تمام پنهانی نقاشی میکرد ، انگار گناه بزرگی بود هنرش اما بعدترها
جوایز زیادی گرفت ، نمایشگاههای زیادی از کارهای خارق العاده ا ش در کشورهای مختلف برپا شد.
گالری سیحون هم هرسال نمایشگاهی از او داشت که پرطرفدارترین بود.
داوران ِ آنسوی آبها او را با مارک شاگال قیاس کردند چرا که
رنگ را می شناخت بی اوستادی و کتابی که در ده ِ گمگورش کتابهای درسی کودکان هم نایاب بود، چه رسد به کتابهای ِ آموزش ِ نقاشی .
هم امسال بود که به لس آنجلس دعوت شد برای برپایی ِ نمایشگاهی از آثارش .
سال دو هزار و یک هم به عنوان ِ بانوی نقاش ِ سوئد انتخاب شد.
فیلمی بنام " خاطرات و رویاها " درباره ی اوتوسط کارگردان بنام کشورمان ابراهیم مختاری ساخته شد که در چندین فستیوال بین المللی اکران شد
کارگردانی امریکایی به نام " مستر هالی " نیز فیلم مستندی ازو ساخت که در جای خودش حرف نداشت و سرانجام در دوم آبان امسال رفت تا همیشه .
بانو او بود نه من . . .
قصه ام اما تمام نمی شود.
سهم ِ گزیده ترِ قصه ام فرزندش علی بلبلی است که مَرد بود زیرا از روزهای ِ بیشمار ِ جوانی اش برای اثبات ِ هنر ِ مادر رد شد .
قشنگ و بی ادعا می گریست .
کمربسته ی مادر بود و هنرمندی همتای ِ مادر ...
نه به خاطر ِ اینکه خوب می نواخت ، عالی نقاشی می کرد ، نی نوازِ ماهری بود ، که همه اش این بود و این، همه اش نبود .
قصه ی بی تکرارِ فرزندش ، سوء تفاهم سختی نشود برایتان که من اینهمه را به شما نمی گویم کسی که میخوانی ام ، ازخودم خُرده می گیرم ...
Thursday, August 31, 2006
Discovered talent
Posted by
Tamasha
at
9:56 PM
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment