Thursday, April 26, 2007

The game of fantasies بازی آرزوها

مانیا مرابه بازی آرزوها دعوت کرده. مرسی مانیا جون! من بازی کردن رو دوست دارم تازه باعث شدی بعد از مدتها بنویسم.


اولین آرزویم داشتن زندگی با آرامش و رضایت درونی است. و چنین آرزویی رو برای همه ی انسانهای دنیا می کنم.


دوم این که خیلی دوست داشتم توی دنیای کارتونی زندگی می کردم. به نظرم یک جورایی خوشگل تر و با حال تره. البته از اون نوعش که همه ی آدمها توش خوب و مهربونند و جنگ و دعوا و مریضی هم در کار نیست. تازه بشه توش کلی کار خارق العاده کرد مثل ابر سواری و ذهن خونی!


سومین آرزوی محالم هم اینه که توی دنیا عشق و دوستیهای یک طرفه وجود نداشته باشه.


چهارم اینکه امیدوارم کسی رو برای شریک شدن زندگی ام پیدا کنم که آرامش و اشتیاق بیشتری رو برام به ارمغان بیاره.


آخرین آرزوی شاید کمی واقعی ترم اینه که زندگیم پیش از آ نکه شوق زیستن رو از دست بدم و بیمار شم پایان یابد.


من هم فرزانه ، مستی، فاطمه؛ مریم و آلسیا رو به بازی دعوت می کنم.


Manyia has invited me to play the game of fantasies. Thanks Maniya, I like games and also you made me write after quite some time. There I must write 5 of my wishes.

1-My first wish is live life in such a way that I will feel calm and happy from inside all the time. I wish the same for all the other human beings.

2-I would love to live in a city of cartoons, the ones which beautiful landscapes, and calm world with no war and nasty people (not like the one of Harry Potter) and with no disease. I like the type of fantastic world that you can sit on the clouds and fly on them and doing many other impossible things like mind-reading that you can not do in the real world.

3-My third impossible wish is that there would not exist one-sided loves.

4-I hope to find somebody to live with that feel happier with him than alone and being with him increases my enthusiasm for life.

5-My last wish but maybe the more realistic one is to die when I do not have anymore the zest of life and before I will lose my health.

Now I would like to invite Farzaneh, Masti, Fatemhe, Ale and Maryam to the game.

5 comments:

Anonymous said...

خيلی از بلاگرها همديگر رو براي بازی ارزوها دعوت ميکنند.فکر نکنم برای کسی ارزش داشته باشم که من رودعوتم کنه با اينکه رهگذرم و از هرجايی که اثری ازعشق باشه عبور می کنم.ولی با اين حال خودم, خودم رو دعوت مي کنم. تا چند وقت پيش تنها ارزويم اين بود که برای چند ثانيه هم که شده دوستم مي داشت فقط و فقط چند ثانيه . ولی الان ارزو می کنم دلش هميشه شاد باشه تا دل من هم شاد بشه. ارزو می کنم هيچ وقت دلش تنگ نشه. ارزو می کنم خدا انقدر شادی بهش بده که غمی رو که سالهاست داره با خودش می کشه رو سبک تر کنه.ارزو می کنم هيچ قطره اشکی از چشمهای غزال مانندش جاری نشه. ارزو می کنم هيچ وقت تنها نباشه. با گذشت يک سال وسه ماه ويازده روز هنوز هم خيلی از شبهام رو با يادش به صبح می رسونم ولی ارزو می کنم تمامی شبهاي زندگيش با شيرين ترين رويا ها صبح بشه. او يک فرشته بود. تنها فرشته ای که من رو فهميد وبدون اينکه بفهمم کمکم کرد. زيبايهای دنيا ارزانيش باد

Anonymous said...

به به چه وبلاگ خوبی! تو سارا هستی؟ چرا خبر نداده بودی وبلاگ راه انداختی؟ الان می رم لینک می دم که مرتب چک کنم.
مبارکه خانوم خانوما

Anonymous said...

Hi, I like your second wish. I would also prefer your fantastic world! May I also come in please?!
;-)

Tamasha said...

Dear Rahgozar whom seems to be permanent,

Is not it better leave a trace of your home and then write your wishes own blog.

I wish you find a mutual love and the one which gives you more happiness.

Tamasha said...

سلام سیما جونم

ومرسی از لطفت ! این وبلاگ زمانی که شروع شد که من چندان شاد نبودم برا همین هم به کسی نگفتم.